قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

539

درة التاج ( فارسى )

بس ماهيّت زمان آن است ، كى او مقدار حركت است - نه از جهت مسافت ، بل از جهت متقدّم و متأخر ، كى مجتمع نشوند ، و تو ميدانى ، از تأخير كردن تو امرى را ، جون مؤدّى شود بفوات . - آنك تقديم آن متضمن آن بوذ كى امر مائى فوت شد از تو ، و آن فائت زمان است . و ميدانى كى او مقدار حركت است ، بسبب تفاوت و عدم ثبات ، كى مىبينى . و فطرت سليمه مستغنى است به اين ، در اثبات زمان ، و بيان ماهيّت او از جميع آنج گذشت ، از تنبيهات بر ايشان . و هر كس كى به اين مستغنى نشوذ لابد باشد او را از تنبيهات سابقه ، و ديگر گاه « 1 » باشد كى تعبير از زمان به اين كنند : كى زمان اعتبار تقدّم ، و تأخر ، و قبليّت و بعديّت است ، در امور موجوده ، و مقدّرهء در وهم . و اعتبار قبليّت و بعديّت به نسبت با آن وهمى دفعى كنند ، و زمانى كى در حوالى اوست از اجزاء ماضى به او بعد باشد و ابعد ، قبل ، و مستقبل ، بخلاف اين باشد . و زمان را مبدأ ( ى ) زمانى نيست - ، و الّا او را قبلى بوذى كى مجتمع نشذى با بعد او ، و آن قبل نفس عدم نيست ، و نه امرى ثابت ، كى مجتمع شود با او - به جهت آنج گذشت ، بس او نيز قبليّتى « 2 » زمانى باشد ، [ بس بيش از جميع زمان زمانى باشد ] و اين محال است ، و به مثل اين و قريب به آن روشن شوذ كى زمان را مقطعى زمانى نباشد ، جه لازم آيد كى او را بعدى باشد ، و بعد او عدم او نيست ، - جه عدم شايد كى قبل باشد ، و نه شىء ثابت جنانك از بيش رفت ، بس لازم آيد كى بعد از جميع زمان جيزى ازو باشد ، بس منقطع نشده باشذ آنج فرض كرده‌اند ، كى منقطع شده است ، هذا خلف . و ازينجا لازم نيايد كى زمان واجب لذاته باشد ، جه اين وقتى لازم آمذى كى از فرض عدم او كيف كان محال لازم آمذى ، امّا جون لزوم محال از فرض عدم اوست بيش از ثبوت او ، يا بعد از ثبوت او ، لا مطلقا ، لازم نيايذ وجوب او بذاته .

--> ( 1 ) - ديگر بگاه - اصل . ( 2 ) - نه قبليتى - اصل .